پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
تو
امتداد لحظه ها
تکرار
دوباره با تو بودن
بود
(( عزیز دل ))
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
یاد تو
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب ساحل محصور وجود
من در این کلبه تاریک وجود
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
تک و تنها به خدا می شکنم
این هدیه ای بود از کسی که به زندگی من رنگ زیبایی بخشید .
جمعه شانزدهم فروردین 1387
اطلاعیه مسابقه داستان نویسی
سایت علمی دانشجویان در نظر دارد به مناسبت عید نوروز مسابقه داستان نویسی با موضوع آزاد برگزار نماید قوانین مسابقه به این شرح است:
1.مدت مسابقه دوماه از 14 بهمن امسال(1386) لغایت 13 فروردین ماه سال آینده(1387) است
2.موضوع مسابقه آزاد بوده و هیچ محدودیتی در انتخاب موضوع و سبک نوشتاری وجود ندارد
3.داستان های ارسال شده باید نباید کمتر از 15 خط و بیشتر از 15 صفحه (word با سایز فونت 14) باشد
4. در صورت مشخص شدن کپی بودن هر اثر داستان مربوطه از بخش مسابقه حذف میشود
برای سوال جواب پیرامون مسابقه به این تاپیک مراجعه کنید
آثار خود را با فورمت Word فقط به آدرس ایمیل Info@Daneshju.ir ارسال نمایید
شایان ذکر است گروه داوری در15 فروردین ماه از بین کاربران شرکت نکرده در مسابقه انتخاب میشوند نفرات اول و دوم جوایزی به رسم یادبود و نفرات سوم و چهارم لوح تقدیر دریافت خواهند کرد
با تشکر از سایت دانشجو برای اطلاع رسانیشان
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
عذرنامه
سلام دوباره به دوستان عزيز و خوانندگان محترم وبلاگ حيات خلوت
ضمن تسليت شهادت بانوي كوچك كربلا حضرت رقيه (س) بايد رض كنم مدت خيلي زيادي مي شه كه نيومدم . مي دونم و شرمنده ام ...
حقيقت اينه كه درگيري امتحانات حدودا بيشتر از يك ماه عذابم مي داد اين بود كه نتونستم بيام . آخه جديدا شهرهاي بالاي كشور كه برف سنگين مياد بي جهت امتحانات جنوبي ها كنسل مي شه و بعد براي تلافي مافات متاسفانه امتحانات به شكل فشرده برگزار مي شه كه توي اين پيشرفت هاي علمي ما هم بي بهره نبوديم ...
بعد از امتحانات هم با اجازه دوستان با چند تا از همكلاسي ها يه سفر زيارتي رفتم قم و براي همه دوستان دعا كردم و حالا تازه از گرد راه رسيدم و هنوز لباس عوض نكرده پريدم پشت سيستم كه نبودم رو جبران كنم.خلاصه اميدوارم دوستان منو بخاطر تاخير در آپ كردن مطلب جديد ببخشند .
يه مشغله ي ديگه اي كه تو اين چند ماه اخير منو عصبي كرده بود انتخاب موضوع براي پايان نامه ام بود كه بالاخره امروز دوباره عوضش كردم و مصمم شدم همينو تا آخر برم .
لذا از دوستاني كه مي تونن كمكم كنن خواهش مي كنم كه لطفشون رو از من دريغ نكنن و اگر توانايي دارن در زمينه شخصيت پردازي داستان هاي قرآني هر اطلاعات مفيد و يا منبع مفيد و مناسبي كه سراغ دارند معرفي كنند . متشكرم
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
از صداي سخن عشق نديدم خوش تر
بي صدا فرياد زدم
خواستمش ، تمنايش كردم .
....
وقتي سرم را پايين آوردم ، صدايي شنيدم . سراسيمه دنبال
صدا گشتم اما كسي را نديدم .
در نزديكي ام پروانه ها بازي مي كردند . از آن صدا فقط
ياابوالفضل را به ياد داشتم .
شنبه بیست و ششم آبان 1386
و باز هم داستان کوتاهی بس دلنشین
رأي
مي خواست بگويد كافيه. ديد « كافيه » داراي آن صلابت و خشونت كافي نيست . ملايمتي را در آن احساس مي كرد كه آن را برازنده ي خود نمي دانست . همسرش هنوز داشت ميخواند :
«... به احمد قزلباش كوهساري راي مي دهيم . احمد قزلباش كوهساري ، نماينده اي لايق و ...»
نيم غلتي از سر كيف روي مبل زد و سعي كرد غرور و شادي غير قابل وصفش را از پيروزي بزرگي كه به دست آورده بود پنهان كند . نگاه سريعي به همسرش انداخت و با تشر گفت :
- بسه ديگه . من كه نگفتم همه شو بخون .
همسرش از خواندن دست كشيد . رنگ از صورتش پريد . با حركاتي كند ،پوستر هاي تبليغاتي را كه روي ميز پراكنده بود و تازه سومي شان را خوانده بود روي هم گذاشت ، لوله كرد و يك حلقه كش دور آنها انداخت . احمد كوهساري از گوشه چشم او را مي پاييد .
همسرش پوسترها را كنار گذاشته بود و با انگشت ضربه هاي آرامي روي دسته هاي مبل ميزد و لبهايش را مي جويد . چند بار سر بلند كرد تا حرفي بزند . اما بي هيچ حرفي دوباره به پوستر ها خيره شد . خيلي دلش مي خواست پشت تقويم تبليغاتيِ يك برگي را كه لاي پوستر ها نگذاشته بود با صداي بلند بخواند افسوس خورد كه چرا همان اول آن را نخوانده . به احمد كوهساري نگاه كرد . اگر تازه به اتاق آمده بود خيال مي كرد مدتهاست خوابيده . تقويم را با دو انگشت آرام به جلو كشيد . آن را برداشت و بلند شد . به طرف قاب عكس برزگ ديواري كه صحنه اي جنگي را محافظت مي كرد رفت و تقويم را وارونه گوشه ي قاب جا داد . از قاب فاصله گرفت و در دل خواند :
« ما زنان عضو انجمن زنان شهرستان كوهساران ، به احمد قزلباش كوهساري ، مدافع حقوق زنان ، درد آشنايي متعهد و ... »
برگشت و به طرف مبل روبرويي رفت . پلاك هاي احمد كوهساري تكان مي خورد . لحظه اي مكث كرد . بعد جورابهاي كثيف را با پا ، محكم زير مبل پرت كرد و برگشت به طرف اتاق خواب و همانطور كه به سنگيني قدم بر مي داشت فكر مي كرد به كاغذ سفيدي كه توي صندوق انداخته بود .
این داستان اثر عصمت حسيني ، نويسنده متعهد آباداني است كه در حال حاضر ساكن ماهشهر مي باشد . داستان رأي از مجموعه داستان بخواب تا من حرف بزنم انتخاب شده كه شامل 14 داستان كوتاه و در 92 صفحه است که در سال 1384 از انتشارات شادگان با قيمت 1200 تومان به چاپ رسيده . اين مجموعه اولين كتاب خانم حسيني مي باشد كه تا كنون از ايشان منتشر شده .
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
سخنی از بزرگ مرد تاریخ
«« زن انسان است آن هم یک انسان بزرگ »»
امام خمینی « ره »
![]()
پنجشنبه پنجم مهر 1386
دلتنگی
دلم می خواست توی این روز بهترین جشن تولد رو برای عزیز دلم بگیرم . اما متاسفانه حسن فاطمه همیشه و همه جا مظلومه / میلاد عزیز دل زهرا (س) مبارک .
اگر نمی تونم توی این مدت به دوستان سر بزنم و مرتب اپ کنم شرمنده ام . درگیر یه سری مشکلاتم . شما رو به این روز عزیز برای حل گرفتاری من دعا کنید .
ممنون روز و شبهای روزه داریتون و عبادتون به خیر و خوشی ![]()
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
بازی جدید
ابتدا حلول ماه مبارك رمضان رو به همه دوستان عزيز تبريك مي گويم
دوست عزيزم اقاي مهدي علاقمند از نويسندگان عزيز اهوازي از من براي شركت در بازي انتخاب بهترين قسمت وبلاگم دعوت كردند . من از ايشون خيلي متشكرم و جزوه هاي آموزش داستان نويسي رو از وبلاگ خودم انتخاب ميكنم .
طبق قانون بازي من بايد پنج نفر از دوستان رو براي اين بازي انتخاب كنم .
http://www.maryamdelbary.blogfa.com/ مریم دلباری
http://www.ivar59.blogfa.com/ علی اصغر کرمی
http://www.moolaali.blogfa.com منتظران ظهور
http://www.charenist.blogfa.com/ ابوالفضل
http://www.shah-pari-man.blogfa.com/ سعید صمدی
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
تبریک و تهنیت این عید مبارک
میلاد با برکت حضرت رقیه سه ساله رو به شما دوستان عزیز تبریک عرض می کنم.
دردشت چو لاله اي رقيه
با اشك چو جالهاي رقيه
داني ز چه بر دلم نشستي
زهراي سه ساله اي رقيه
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
درس دوم داستان نویسی
خود بزرگ بيني ضروري
نويسنده ها آدمهاي عادي نيستند . آنها زندگي دروني عادي ندارند اگر نويسنده همواره خود بزرگ بين نباشد ،نمي تواند به نوشتن ادامه دهد . وي بايد به رغم تمام شواهد و و دلايل معتقد باشد كه اگر رمانش را به اتمام نرساند ، جامعه خسارت جبران ناپذيري خواهد ديد .
به علاوه با نويسنده بي كتاب دائما برخوردهاي غير منطقي مي شود و براي وي موانع غير منصفانه مي تراشند . هيچ كس به او اعتماد ندارد ، حرف هايش را باور نمي كنند و به او احترام نمي گذارند . درواقع او تا كتابي منتشر نكند ، نويسنده نيست ! خانواده اش نيز از بلند پروازي هاي نامطمئن و حرفه عجيب او مي ترسند . و او بدون اينكه دستمزدي دريافت كند يا از مزاياي فرعي ،حمايت اتحاديه يا امنيت اجتماعي برخوردار باشد ، مثل همه زحمتكشان و عوامل اجرايي ساعتهاي طولاني سخت كار مي كند .
به اين ترتيب اگر نويسنده خود بزرگ بين و متعصب نباشد توان مقابله با مخاطرات و دلسرد شدن ها را ندارد . به علاوه وي حتي اگر هم از آثار نويسنده اي خوشش مي آيد ، با عصبانيت از او انتقاد كند و مثلا دائما بگويد :« كارش مزخرف بود !» «چرند بود !» و « چطوري اين آت و آشغالها را چاپ مي كنند ؟ » و بايد مطمئن باشد كه اثري بهتر از او خلق خواهد كرد .
{برگرفته از کتاب درسهایی درباره داستان نویسی نوشته لئونارد بیشاپ ترجمه محسن سلیمانی }
یکشنبه چهارم شهریور 1386
درونمایه ( درس اول )
خصوصیت دیگر درونمایه این است که در آن جهت و نتیجه گیری وجود ندارد یعنی وارد این بحث نمی شود که خسیس بودن خوب است یا خسیس بودن بد است یا انسان خسیس از ثروتش آن طور که باید و شاید لذت نمی برد . درواقع درونمایه داستان از نظر دستوری یا کلمه است و یا ترکیب و در هر حال یک جمله کامل نیست اینجا دانستیم که منظور از مفهوم کلی و نیز عدم جهت و نتیجه گیری چیست . اما ویژگی دیگر درونمایه - که ابتدا نیز اشاره ای به آن شد - فراگیری آن است درونمایه همچون روحی است که در بند بند اجزای کالبد حضور دارد و در عین حال به شکل عینی و فیزیکی قابل رویت نیست . درونمایه را همچنین می توان به نور در صحنه نمایش و یا رنگ زمینه در بوم نقاشی تشبیه نمود . بنابراین در درونمایه :
الف - مفهوم ذهنی است و نه مصداقی عینی .
ب - کلی و فراگیر است
ج - در آن جهت و نتیجه گیری وجود ندارد .
{برگرفته از کتاب پیک قصه نویسی تالیف مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری }
پنجشنبه یکم شهریور 1386
یه اطلاعیه جالب و خواندنی هدیه از یک دوست که تقدیم می کنم به شما
عليهم السلام و به يمن قدوم مبارك بقيه الانبياء،غايه القصوي ، عدل موعود ، برهان الله الاعظم ، حجت بن الحسن العسگري المهدي عج الله تعالي فرجه
الشريف در روز ميلاد با سعادت فخر زمين و زمان اباصالح المحسن المهدي ارواحنا له الفداه بنت الحيدر عليهم السلام تقديم مينمايد:
همايش دوره اي حضرت بلد الامين ، بقيه الله الاعظم مهدي صاحب زمان روحي و ارواح لتراب مقدمه الفداه العالمين در روز نيمه شعبان 7 شهريور ماه برگزار خواهد شد لذا از تمامي وبلاگ نويسان و دوستداران و ارادتمندا ن به خاندان پاك نبوت عليهم السلام دعوت به همكاري و حضور بهم رساندن ميشود .
عزيزاني كه قصد همكاري دارند متقاضي هستيم كه تا شب 5 شهريور ماه آمادگي خود رادر وبلاگ بنت الحيدر عليه السلام «http://zinatollah.blogfa.com اعلام دارند .
تا برنامه اي همراه با رضايتمندي امام عصر ناطق قاطع غايب قائم عج الله تعالي فرجه الشريف را فراهم آوريم .
حضور عاشقان به اهل بيت عليه السلام خصوصا امام برحق صاحب الدار و صاحب الناحيه عليه آلات التحيه و الثنا انشاءالله موجبات تفضلات و خشنودي قلب مقدس حضرت را فراهم خواهد آورد .
به اميد ظهور حقيقت و ضياء عالم
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
اطلاعیه
به زودی در این مکان برای استفاده دوستان جزوه ی آموزش داستان نویسی کوتاه برای علاقمندان منتشر خواد شد . با تشکر از حمایت گرم شما از این وبلاگ .![]()
جمعه دوازدهم مرداد 1386
داستانی خواندنی
مرده شوی
ناهید باقری
داوود را دوستی معرفی کرده و خواسته بود اگر می توانم کمکش کنم. با آن که توبه کرده بودم دیگر به کسی از این گونه کمک ها نکنم، به سختی پذیرفتم. آخرهنوز بر دلم آثار زخمی از مزخرفات آن اعلامیه ی دروغ و دشمن نویس در باره ی من، به جا بود. چند سال پیش همکاری مطبوعاتی و قدیمی در ایران، ندانسته یکی از اینبه ظاهر روزنامه نگاران فراری را که برای گرفتن پناهندگی سیاسی به این کشور آمده بود، سراغم فرستاد و خواست کمکش کنم. آنچه از دستم ساخته بود، کوتاهی نکردم. وقتی پی بردم دوم خردادی است و اعتیاد زیادی نیز به تریاک دارد، از این که گامی برایش برداشته بودم، سخت پشیمان شدم. آن همکار قدیمی هم شرمسار من شد. ولی دیگر دیر شده بود. آن روزنامه نگارفراری صادراتی! که در حقیقت دستور رخنه به اردوگاه های پناهندگان ایرانی و شناسایی آنان را داشت، همین که بقول معروف خرش از پل گذشت، خودش جفتک اندازی آغاز کرد و دستش رو شد. - دهانی در آخور رژیم و دستی در توبره ی نو کیسگان اطلاعاتی داشت- . همین که زمین زیر پاهایش سفت شد، به باور خود زهرش را ریخت. ناگهان برای نخستین بار پس از بیست و پنج سال سربلند زندگی کردن در این دیار، اعلامیه ای به شیوه ی مد روز در وطن، - سراپا دروغ - در باره ی من نوشته شد و در این شهر پخش گردید. هم زمان نیز در بخش اخبار ویژه ی کیهان چاپ تهران مطلبی با همین محتوی به چاپ رسید! کمک های هم وطن دوستانه ام این گونه پاسخ داده شد!
هنوز رهگذرانی که از جلوی مسجد ایرانیان این شهر می گذرند، مردی را می بینند که گوشه ای از مسجد خمیازه کشان و تسبیح به دست چمباته زده و در انتظار حاج آقایی بسر می برد که از راه برسد و نخودی تریاک نذرش کند.
از روزی که داوود به شکل رسمی پاسپورت پناهندگی و یا به زبانی دیگر پاسپورت بی وطنی اش را دریافت کرده است، یک سالی می گذرد. به قول خودش پس از دو سال سرگردانی، سرانجام تنها با یک بار پادرمیانی و شهادت من در اداره ی پلیس مهاجرت، او را به عنوان پناهنده ی سیاسی پذیرفتند. در هر گفت و گویی که داریم، قدردانی اش را بر زبان می آورد.
داوود مرد جوان و ساده ای بزرگ شده ی جنوب تهران است، که از نوجوانی با کار آشنا شده و دست هایی زمخت و کارگری دارد. او سیاست را شاید بلد نباشد درست بنویسد ولی مانند همه ی هم نسلان خود در ایران، قربانی آن است و بازتاب دردناکش را همواره بر پوست واستخوان احساس کرده است. داوود روشنفکربازی نمی شناسد، ولی از سیاستی که ازاو و برادر کوچک ترش در ایران امکان داشتن کار و برخورداری از یک زندگی طبیعی را گرفته است، بیزار است. او از چهره ی صاحبخانه ی مادرش و گرانی روزافزون اجاره ی خانه بیزار است. و مدام نگران پسر عمو ها و پسران هم محلی اش است که سال هاست خوره ی اعتیاد بر هستی شان افتاده و جوانیشان را پر شتاب می بلعد.
داوود پیش از آمدن به اینجا مدتی در ژاپن و ترکیه بود. به قول خودش دست به هر کار شرافتمندانه ای زده بود. از گورکنی در قبرستان گرفته تا توالت شویی و نظافت در رستوران. او بنیه ای سالم دارد. سیگارنمی کشد. گاهی تا دوازده ساعت در روز کار می کند. یا سر ساختمان آجر روی آجر می گذارد، یا سیم کشی و لوله کشی می کند. روزهای آخر هفته هم برگه های تبلیغاتی پخش می کند، تا.سر هر ماه بتواند پولی برای خانواده اش در ایران بفرستد. با آن که خودش شش کلاس بیشترنخوانده است ولی می خواهد خواهرش در ایران بتواند دست کم تا دیپلم درس بخواند.
هر از گاه به من تلفن می کند و گزارش حال و روز می دهد. بار پیش گفت که عاشق شده است. دنبال خانه است. می خواهد ازدواج کند. راهنمایی می خواهد. کمکش می کنم.
تلفن زنگ می زند. به جشن عروسی دعوت می شوم. عروس دختر یکی از پناهندگان است. داوود مرا مادر، خواهر و همه کس و کارش در غربت می نامد. از این که مادر، برادر و خواهرش اینجا نیستند و نمی توانند شاهد داماد شدنش باشند، صدایش می گیرد. بغض فرو خورده اش را از آن سوی گوشی حس می کنم. اشک بر چشمانم می نشیند. دوستانه شادباش می گویم و از این که سر و سامان می گیرد، از ته دل خوشحالم.
یادم نیست آخرین بار کی به جشن عروسی کسی دعوت شده بودم. شاید تاریخش به سال ها پیش می رسید. در عوض یکی دو بار در سال به مراسم عزاداری میهمان می شوم. گاهی می اندیشم. ما غربت نشینان ایرانی مردم عجیبی هستیم. به گاه شادی، آن را برای خود نگاه می داریم و به گاه غم، اندوهمان را سخاوتمندانه به دیگران می بخشیم.
پیدا کردن آدرس رستوران سخت نیست. در یکی از کوچه های فرعی مرکز شهر قرار دارد. سر راه به گل فروشی می روم، دسته گلی می خرم. . جلوی در رستوران که می رسم، از شکوه معمول جشن عروسی هایی که از ایران در خاطره داریم خبری نیست. چراغانی و آذین در کار نیست و از سالن صدای هلهله به گوش نمی رسد. در گوشه ای یک میز ده نفره برای میهمانان عروسی رزرو شده است. و سبد گل بزرگ و زیبایی بر روی آن خودنمایی می کند. از کنار چند میزکه می گذرم، چهره هایی آشنا سلامم می کنند. داوود تا چشم اش به من می افتد، از جا بر می خیزد، خوش آمد می گوید و صندلی تعارف می کند. چه خوش لباس و پر نشاط شده است امشب! کنار اوعروس جوانش لباسی سپید به تن دارد و با لبخندی دلنشین سلام می گوید.
چیزی نمی گدرد که صندلی های گرد میز پر می شوند. وقتی گارسن شام را می آورد و همه مشغول خوردن می شوند، ناگهان متوجه نگاه سمج مردی می شوم که دو میز آن طرف تر روبرویم نشسته و چنان به من زل زده است که به راحتی نمی توانم غدا را فرو ببلعم. هر که هست، غریبه است. هیکلی درشت و سری کم مو دارد. رنگ پوست صورتش قهوه ای تیره و لبانش کبود مایل به سیاه است. گاه لبخندی تحویلم می دهد. از این همه گستاخی دلم به هم می خورد. مادر عروس به دادم می رسد. سر صحبت می گشاید و مشغولم می کند.
کیک که خورده می شود، موسیقی شاد و مناسب رقص ایرانی فضای رستوران را پر می کند عروس و داماد و میهمانان همه بر می خیزند و به میان سالن می روند. صندلی های اطرافم خالی می شوند. با وجود اصرار داوود و مادر عروس، من نمی روم و از همانجا جست و خیزشاد و موزون آنان را به تماشا می نشینم. چیزی نمی گذرد که متوجه می شوم مرد غریبه خود را به میز ما رسانده و روی صندلی کنار من جا گرفته است. از کوره در می روم. می خواهم بگویم این میز برای میهمانان عروسی است، به زودی رقص تمام می شود و بر می گردند سر جاهاشان، ولی او با نگاهی دریده به من زل می زند و می گوید:
- " سلام خانم! من را نشناختید؟!
بی آن که جواب سلامش را بگویم با بی حوصلگی پاسخ می دهم " نه"
- " عجب! مگرشما همسر مرحوم دکتر ... نیستید؟"
- " چرا. هستم. ولی شما را به جا نمی آورم."
- "خب حق دارید نشناسید. آخرچند سالی از مرگ آن مرحوم گذشته است"
از سماجتش عصبی می شوم.
- " خب که چی؟! چه ربطی دارد؟!"
- " آرام بگیرید خانم. من که حرف بدی نزدم. می خواهم بگویم که من مرده شوی شوهر شما هستم. خانم و بچه ها در ایران هستند. اینجا تنهایم. خب شما هم تنهایید. سایه ای بالای سر می خواهید. گناه که نمی کنیم. صیغه ی شرعی میخوانیم. فقط بگویید حاضرید. همین فردا ترتیبش را در مسجد می دهم"
این بار جیغ می زنم:
- " آقا خجالت بکشید! اهانت بس است. بروید گم شوید! ایران را با این کثافتکاری های شرعی به گند کشیدید. حالا در قلب اروپای پیش رفته هم از رو نمی روید!"
صدای موزیک به یک باره قطع می شود. سالن را همهمه فرا می گیرد. داوود را می بینم که دست عروسش را رها کرده، سراسیمه و خشمناک به سوی مرد غریبه خیز بر می دارد.
چشمانم سیاهی می روند.
۱۶ آوریل ۲۰۰۷
وین
جمعه هجدهم خرداد 1386
آثار (ز . ي) دوست خوب و اهل دلم
زهره
زهره شكسته تر ز خود اينك فسرده است
گويا كه از حقيقت خود جان سپرده است
زهره چقدر خموش و دردا چه سر به زير
در هاي و هوي كودكان ده بخفته است
آري كه مرده است
او جان سپرده است
**************************
تسبيح گوي درگه حق گر شبي شوي ديگر خيال پر زدن در سر نپروري
**************************
من مي روم اما بدان يك را ه مانده است تا انتهاي زندگي صد چاه مانده است
من مي روم بي پاسخ خاموش مثل تو اما بدان در دل نواي آه مانده است
**************************
آه مي گويي مرا
مي رسد روزي همين تو آه مي گويي مرا چون ندايي از دل يك چاه مي گويي مرا
شاد باش و خنده كن كاين فصل بردن آن توست واي بر روزي كه تو در راه مي گويي مرا
چشم هايم
چشم هايم را مبنديد
مي خواهم
چشم انتظار بميرم
در اعتكاف دوست
******************
مي شكافم دل را و به دنبال خودم مي گردم شايد ، گم شده ام
چه كسي مي داند ؟
شايدم چادر مادر را يك روز در پي شاپركي ول كردم
و خيلم چه عبس
و دريغ از دل بي حوصله ام
من كجا شاپرك شهر كجا من كجا اين دل پر قهر كجا مي گشايم دل را
تا فراسوي افق مي نگرم هر كجا را رفتم مي بينم مي زنم برگ به برگي ديگر
دفتر بي خط پر بارم را مي رسم تا به تولد ( يا مرگ )
هر كجا مي نگرم كودكي مي بينم در پي شاپركي مي دود و مي دود و مي خندد
و خيالش چو خيال من بي بال عبس ساده لوحم از بس هر كجا مي نگرم
چادري هست ولي
با همين دست رهايش كردم بقچه ي حسرت دل را
ديگر مي بندم
كه تمام گذرم يك چيز است كه تمام دل من بي چيز است
اين تمام دل من بي چيز است
اين تمام دل من كودك ، مادر ، شاپرك ، من ،چادر .... كه رهايش كردم
*******************************************
به قول قاصدك
از خويش گريزانم اي كاش بيايي
تنها دل بيمارم اي كاش بيايي
افسوس نخوردم از تقدير و زمانه
تا صبح پريشانم اي كاش بيايي
من نقل سخن از خويش مي دانم و مي خوانم
يك بيت فقط جانا اي كاش بيايي
اين شب نرسد منزل اي صبح تر از ماهان
در خويش گرفتارم اي كاش بيايي
از گفته ي خود هرگز يارا ، نه پشيمانم
هر قاصدي مي گفت اي كاش بيايي
*************************************
خداوندا تو كه ديوانه كردي
دل ديوانه را ديوانه تر كن
براي ديدن آن يار ديرين
سبويم را تو با پيمانه تر كن
ببين از عشق رويش بي قرارم
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
شعری از حافظ
غم عشق
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم تا بكي در غم تو ناله شبگير كنم
دل ديوانه ازآن شد كه نصيحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم
آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات دريكي نامه محالست كه تحريركنم
با سر زلف تو مجموع پريشاني خود كو مجالي كه سراسرهمه تقريركنم
آن زمان كار ز وي ديدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصوير كنم
گربدانم كه وصال توبدين دست دهد دين ودل را همه دربازم و توفير كنم
دور شو ازبرم اي واعظ وبيهوده مگوي من نه آنم كه دگرگوش به تزويركنم
نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ
چون كه تقديرچنين است چه تدبيركنم
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
تازه چه خبر
تا آخرین مهلت جشنواره که ۲۶ اردیبهشت است فقط یک هفته مانده اما دوستان مرتب آثارشان رو می فرستند . ناگفته نماند داوران این جشنواره خانم مریم دلباری و خانم ماندانا صادقی هستند . بولتن جشنواره در حال اتمام است . تا خبر بعد...........
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
خبر خبر (جشنواره سفیر قلم )
تو این مدت که نبودم داشتم کارهای جشنواره رو دنبال می کردم
خبر جدیدی براتون دارم
به زودی و به مناسبت روز سوم خرداد قراره جشنواره ای رو برگزار کنم با موضوع داستان و شعر در دو بخش آزاد و ویژه ( آزاد سازی خرمشهر و دفاع مقدس) .
این جشنواره تا الان از طرف حوزه علمیه فاطمه الزهراء آبادان حمایت شده . ازاین به بعد هم اگر کسی مایله می تونه به عنوان اسپانسر به برگزاری این جشنواره کمک کنه . ولی در هر صورت به دعای شما خیلی احتیاج دارم
من دبیر جشنواره سفیر قلم هستم و خانم فاطمه ظریف هم جانشین بنده هستند . ایشان تا به حال برای جشنواره زحمات زیادی کشیده اند. من از اینجا از زحمات ایشان قدر دانی می کنم .
به امید موفقیت![]()
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
داستان خودم
سبز ... سرخ ... سياه
آفتاب مستقيم بر سر جمعيت مي تابيد و گرما و شرجيِ هوا ، نفس ها را در سينه خفه مي كرد . جمعيتِ يكپارچه سياه پوش ، ساعت ها بود كه در كوي و برزن به اين سو و آن سو مي چرخيد . بچه ها مُدام نق مي زدند و مردم كلافه وشاكي از اين كه چراتعزيه شروع نمي شود .
گروه تعزيه ي داخل ميدان كه همراه نسيم صبحگاهي آمده بودند ، حالاديگر كلافگي ازسر و صورتشان مي باريد . قاصدي كه ساعتي پيش فرستاده بودند هنوز برنگشته بود . صداي گريه بهانه گيرانه ي بچه ها و نوزادان از توي خيمه هاي سفيد برافراشته در ميانه ميدان و دستپاچگي مادران و تعزيه خوانان لحظه به لحظه بيشتر مي شد ...
***
پسرك با كفش هاي پوسيده و لباس هاي كهنه در امتداد كوچه ها به سرعت مي دويد . هر چند قدم دسته اي از مردم ، نذري پخش مي كردند واطرافشان شلوغ بود . از سويي صداي سنج و دمام و از سويي صداي طبل زنجيز زني به گوش مي رسيد . پسرك بي توجه ، از همه آنها مي گذشت و مدام اين فكر از ذهنش مي گذشت – بايد زودتر برسم...
***
سربازان يزيدي - مانند سربازان بيچاره آموزشي كه هر لحظه منتظر دستور فرمانده هستند ولي با اين حال شُل و وارفته در گوشه اي به وقت گذراني مي پردازند- بي خيال ، كِناري رابراي استراحت اختيار كرده بودند . هركدام از هنرمندان درون ميدان به نحوي شاكي شده بودند . يكي به خاطر سر و صداي مردم كه آنها را مسخره مي كردند . يكي بخاطر تنگ بودن آستين لباسش و ديگري از شدت گرسنگي كم كم داشت اشعار را فراموش مي كرد ...
پسرك خسته و نفس زنان ، خودش را ازميان جمعيت به وسط ميدان رساند و باسرعت به طرف مردي سبز پوش با سيماي مهربان و هيكلي تنومند دويد . مرد سبز پوش با ديدن پسرك گل از گلش شكفت . از جاي برخاست و با چهره اي پرسشگر به استقبال نوجوان مضطرب شتافت . پسرك همين كه به نزديكي مرد رسيد ، در گوشش چيزي نجواكرد . ديگران چيزي از اين نجوا نفهميدند جز اينكه چهره مرد سبزپوش به شدت گرفته شد وبراي مدت كوتاهي به فكر فرو رفت . جمعيت مبهوت حركات آنها بودند . گوشه هاي چشم پسرك خيس شده بود و ملتمسانه به مرد نگاه مي كرد.
- ببينم عمو از كِي اينطوري شد ؟
- امروز صبح ..
- پس چرا تا حال به كسي نگفته بود ؟!..
- آقا سيد تو رو به امام حسين بابام داره از دست ميره . مي خواد شما رو ببينه .
و سيد در چشمان پسرك چيزي ديد كه تعزيه و جمعيت را رها كرد و با شتاب به دنبالش روانه شد . مردم از اين كار سيد هاج و واج مانده بودند . گروهي مسخره كردند و با ناسزاگويي به خانه هايشان برگشتند و گروهي به همراه تعزيه خوانان از سر كنجكاوي به دنبال سيد و پسرك راه افتادند .
***
سيد سر مردي سرخ پوش با شمشيري آماده نبرد را به دامن گرفته بود . كلاه خود بزرگي با پرهاي بلند و زيباي سرخ ، كنار بستر مرد روي زمين بود . سيد كلاه خود سبزش را دركنار كلاه خود سرخ نهاد ودست برصورت مرد سرخ پوش كشيد . مرد سرخ پوش به سختي نفس مي كشيد . دانه هاي عرق با قطرات اشك در دست انداز هاي پر چين و چروك صورت مرد سرخ پوش به سختي راهي به سوي زمين باز مي كردند . مرد سرخ پوش دستش را از روي سينه آرام به سوي دست مرد سبز پوش برد و چشمان خيس و كاسه خونش را به او دوخت .
- مرد مؤمن چرا زودتر نگفتي ؟
- سيد .. هيچ چي نگو ..
- ولي قلبت..
- سيد ..
- تو چطور تونستي اين همه سال بدون اطلاع همه ي ما ، با اين حالت ، شمر خوني كني ؟
- سخته آدم كاري كنه كه دوست نداره . اما اونجا كه آقا ازم راضي باشه ، سختي معنا نداره .
- ولي اينطوري فقط خودتو ازبين مي بري ... بلند شو ببرمت دكتر .
- نه ... نمي خوام ... فكر مي كردم اگر امروز هم بتونم شمر خوني كنم ،آقا ديگه شفام ميده . سيد سينه ام داره مي سوزه ... حلالم كن .. تو رو به جدت ، تو اين روز عاشورا برام دعا كن ..
و سرفه كلامش را بريد . چهره مرد سبز پوش از اين درخواست به اضطراب درآمد . آتش نزاع دردناكي ميان ترس و اميد در درونش شعله مي كشيد . به چشمان مرد سرخ پوش نگاه كرد . دستانش را بالا برد و از جمعيت حاضر در خانه خواست آنها هم چنين كنند . صداي گريه و فغان از همه جاي خانه ي كوچك و محقر به گوش مي رسيد .
- يا امام حسين تو رو قَسمت مي دم به گلوي بريده علي اصغر .. به برادر بريده دستت .. به خواهر اسيرت .. شفاي بيمارمون را از تو مي خواهيم . حالا هرچي نفس داري بلند بگو « أمن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السوء »...
صورت پر هيبت مرد سرخ پوش در ميان صداي بلند دعا و گريه هاي مردم از هم شكفت . به نقطه اي خيره شد و لبخند زيبايي از رضايت بر لب نشاند ...
سيد كه اشك امانش نمي داد دوباره به چهره ي مرد سرخ پوش نگاه كرد . مرد همچون كودكي آرام ، بي حركت در آغوش سيد خفته بود و لبخندي زيبا لبانش را آراسته بود . سيد چشمان بي فروغ و ثابت مرد را آرام بست و به شدت گريه كرد و در گوشش زمزمه كرد : « شما تنها شمر هايي هستيد كه امام حسين دوسشون داره . »
پيشاني به پيشاني مرد سپرد و با هق هق گريه روضه اش را شروع كرد .
 
